این شعر تقدیم به مابقی کاسب کارهای روستای عزیزمون تا بدونن که اونا هم واسه
همه ی ما محترمن. ان شاالله که همتون تو کاراتون موفق باشین.
کاسب کارهای جوون
آخرین ورژنِ شعرِ پندر رو خوب بخونید
بعضی ها از اون یکیش ،گلایه داشتن بدونید
گله مند بودن چرا، یادی از اونها نشده
میگفتن از کی تالا پارتی بازی تو شعر مده؟
به خدا پارتی و لابی توی کار من نبود
آخه پارتی اونم اینجا، نداره یه ذره سود
حالا من میخوام بگم فقط از این جوون ترا
امیدای ده مون ، که شاغلن اون ورترا
کارشون تو شهر یزده، آخه اینجا کار کمه
هرکسی یه جایی بنده،کار که هست برا همه
چندتایی معلمن،چندتایی هم مغازه دار
خیلی هام کارگرن و دو شیفت سه شیفت،مشغول کار
بعضی ها تو شهرداری،بعضی ها تو مخابرات
تک و توک آژانس و تاکسی،چندتایی اداره جات
مثلا اونایی که مرغ فروشن، رضائین
جلالی چندتا داریم، اونا تو کار کاشین
پسرای ممدم ، لوازم خونه دارن
هادی و متی و حجت،همشون سر کارن
پسر حاج مصطفی ، برق کشه و کار بلده
فت الله آهنگره، بیکاری راستی که بده
اکبر و حسین محمودی ،تو کار برق و سیم
برقیا سه تا بودن، رفته یکیش ،نوه ی کریم
حسن جلالی قصابه، عجب قصابیه
کار اون حرف نداره،کلی کارش حسابیه
ایوب و غلام و احمد، همه تو مریض خونه
هوای هم دیگه داشتن ، به خدا خیلی جونه
شوفرِ اتوبوسِ واحد، رسول حاج عباسه
او مث مورینیو، یه آدم خیلی خاصه
یکی با بنایی و یکی دیگه ، با گچ کاری
یکی با لوله کشی، اون یکی با وانت باری
خلاصه هر کی یه جور کسب و کارش جفت و جوره
گوش و چشم شیطون هم ، ان شاالله که کر و کوره
کاشکی که کسی از این قلم نیفتیده باشه
یا اگر که افتیده ، حقیر رو بخشیده باشه
شعر من آخراشه، شعورتون روزافزون
کاش که بیکاری نباشه ،توی این ایرانمون
شاعر: علی رضایی پندری


















